دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه؟

یا نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه؟

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می تراود از ان

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد

پوستم می شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد

همیشه تنها

 

 

ديگر روز آمده است و من روي همان صندلي نشسته ام. ديگر از سرما خبري
نيست، ديگر غمگين نيستم، نمي دانم به چه خاطر است شايد به اين خاطر
كه او ديگر تنها نيست، كسي را دارد كه شريك تنهاييش باشد، كسي كه اين
بار ِ سنگين را تواند بر دوش كشد. در آنسوي پل كنار ساحل مردم جمع شده اند،
گويي به چيزي غريب مي نگرند.اری ان چیز غریب جسد بی روح من است که

 به خاطر عشق تو بر روی زمین افتاده........

جسد بی روح من

 


 

نوشته شده توسط داش سیا در یکشنبه 1386/07/01 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت